هو
پسرا، ره قلندر سزد ار بمن نمایی
که دراز و دور دیدم ره زهد وپارسایی
پسرا، من مغانه دهی ار حریف مایی
که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی
قدحی می مغانه بمن آر، تا بنوشم
که دگر نماند ما را سر توبه ی ریایی
می صاف اگر نباشد، بمن آر درد تیره
که زدرد تیره یابد دل و دیده روشنایی
نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دنیا
منم و حریف و کنجی و نوای بی نوایی
نیم اهل زهد و توبه بمن آر ساغر می
که بصدق توبه کردم ز عبادت ریایی
زغم زمانه ما را برهان ز می زمانی
که نیافت جز بمی کس ز غم زمان رهایی
چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا،چه کعبه؟
چه به ترک خود بگفتم چه وصال و چه جدایی
چو شکست توبه ی من،مشکن تو عهد،باری
بمن شکسته دل گو که :چگونه ای کجایی؟
در دیر میزدم من ، ز درون صدا برآمد
که : درآی ،ای عراقی که تو خود حریف مایی
پسرا، ره قلندر سزد ار بمن نمایی
که دراز و دور دیدم ره زهد وپارسایی
پسرا، من مغانه دهی ار حریف مایی
که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی
قدحی می مغانه بمن آر، تا بنوشم
که دگر نماند ما را سر توبه ی ریایی
می صاف اگر نباشد، بمن آر درد تیره
که زدرد تیره یابد دل و دیده روشنایی
نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دنیا
منم و حریف و کنجی و نوای بی نوایی
نیم اهل زهد و توبه بمن آر ساغر می
که بصدق توبه کردم ز عبادت ریایی
زغم زمانه ما را برهان ز می زمانی
که نیافت جز بمی کس ز غم زمان رهایی
چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا،چه کعبه؟
چه به ترک خود بگفتم چه وصال و چه جدایی
چو شکست توبه ی من،مشکن تو عهد،باری
بمن شکسته دل گو که :چگونه ای کجایی؟
در دیر میزدم من ، ز درون صدا برآمد
که : درآی ،ای عراقی که تو خود حریف مایی
دوست میداشتم همه همگن و همگون شهابم بودند در آن عشق پاک! براین حالتش رشک می بردم و از این غصه ی او - درپرده میگویم - احساس شادمانی داشتم . چون عشق مجرد را این بار هم در یاری دیگر از همدلان خویش دیده ام . اگر خود نچشیده بودم این عشق پاک و مجرد را این حالات را باور نمی کردم. اما چون در شراشر وجودم
می یابم که :
به جز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم
به نه ارزید خوشیهاش به تلخی ندامت
او را می فهمیدم .
شهاب جان، این موهبت آسمانی را به تو تبریک می گویم و باری دیگر می گویم که دوستت میدارم چون جمالت را صفایی است وصف ناشدنی .
شهابم ، معصومیت کودکانه و سکوت عمیق آن روز تو همه وجودم را به درد آکند و آمیزهً متناقض نمای درد و شادمانی را بر سر خوان چالش برانگیزی نشاند . امّا زود هنگام در حل این تناقض نما کامیاب شدم و با خود گفتم بی شک شهاب هم این قدرت روحی را دارد تا به این سرمستی و
بی کرانگی دست یازد.
هیهات از این فکر کودکانه - و ته گرفته از شیطنت - که به شهاب احساس یاًس و نابودگی دست دهد که او خود گرم کننده ی چراغ امید بسیار کسان بود و خواهد بود.
پس بشارت باد بر همه ی دوستان و خوانندگان نبشته های شهاب که او همچنان به حیات باور دارد و نه باور دارد،این بار به حیات بی کرانه رسیده است و از مجاز دست آویزی برای نیل به حقیقت ساخته است .
گر چه سخن بسیار است به فرجام یافتن این نوشته خوشنودترم و بیشتر دوست میدارم خود را در حال و هوای او ببینم و از ورود هر چه غیر است مانع شوم که :
بس کن و بیش مگو ، گر چه دهان پر سخن است
زآنکه این حرف و دَم و قافیه هم اغیارند
بدرود
دکتر مهرداد افشار
27/8/83
به جز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم
به نه ارزید خوشیهاش به تلخی ندامت
او را می فهمیدم .
شهاب جان، این موهبت آسمانی را به تو تبریک می گویم و باری دیگر می گویم که دوستت میدارم چون جمالت را صفایی است وصف ناشدنی .
شهابم ، معصومیت کودکانه و سکوت عمیق آن روز تو همه وجودم را به درد آکند و آمیزهً متناقض نمای درد و شادمانی را بر سر خوان چالش برانگیزی نشاند . امّا زود هنگام در حل این تناقض نما کامیاب شدم و با خود گفتم بی شک شهاب هم این قدرت روحی را دارد تا به این سرمستی و
بی کرانگی دست یازد.
هیهات از این فکر کودکانه - و ته گرفته از شیطنت - که به شهاب احساس یاًس و نابودگی دست دهد که او خود گرم کننده ی چراغ امید بسیار کسان بود و خواهد بود.
پس بشارت باد بر همه ی دوستان و خوانندگان نبشته های شهاب که او همچنان به حیات باور دارد و نه باور دارد،این بار به حیات بی کرانه رسیده است و از مجاز دست آویزی برای نیل به حقیقت ساخته است .
گر چه سخن بسیار است به فرجام یافتن این نوشته خوشنودترم و بیشتر دوست میدارم خود را در حال و هوای او ببینم و از ورود هر چه غیر است مانع شوم که :
بس کن و بیش مگو ، گر چه دهان پر سخن است
زآنکه این حرف و دَم و قافیه هم اغیارند
بدرود
دکتر مهرداد افشار
27/8/83
