Wednesday, November 17, 2004

هو

پسرا، ره قلندر سزد ار بمن نمایی
که دراز و دور دیدم ره زهد وپارسایی

پسرا، من مغانه دهی ار حریف مایی
که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی

قدحی می مغانه بمن آر، تا بنوشم
که دگر نماند ما را سر توبه ی ریایی

می صاف اگر نباشد، بمن آر درد تیره
که زدرد تیره یابد دل و دیده روشنایی

نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دنیا
منم و حریف و کنجی و نوای بی نوایی

نیم اهل زهد و توبه بمن آر ساغر می
که بصدق توبه کردم ز عبادت ریایی

زغم زمانه ما را برهان ز می زمانی
که نیافت جز بمی کس ز غم زمان رهایی

چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا،چه کعبه؟
چه به ترک خود بگفتم چه وصال و چه جدایی

چو شکست توبه ی من،مشکن تو عهد،باری
بمن شکسته دل گو که :چگونه ای کجایی؟

در دیر میزدم من ، ز درون صدا برآمد
که : درآی ،ای عراقی که تو خود حریف مایی


دوست میداشتم همه همگن و همگون شهابم بودند در آن عشق پاک! براین حالتش رشک می بردم و از این غصه ی او - درپرده میگویم - احساس شادمانی داشتم . چون عشق مجرد را این بار هم در یاری دیگر از همدلان خویش دیده ام . اگر خود نچشیده بودم این عشق پاک و مجرد را این حالات را باور نمی کردم. اما چون در شراشر وجودم
می یابم که :

به جز از عشق مجرد به هر آن نقش که رفتم
به نه ارزید خوشیهاش به تلخی ندامت

او را می فهمیدم .
شهاب جان، این موهبت آسمانی را به تو تبریک می گویم و باری دیگر می گویم که دوستت میدارم چون جمالت را صفایی است وصف ناشدنی .
شهابم ، معصومیت کودکانه و سکوت عمیق آن روز تو همه وجودم را به درد آکند و آمیزهً متناقض نمای درد و شادمانی را بر سر خوان چالش برانگیزی نشاند . امّا زود هنگام در حل این تناقض نما کامیاب شدم و با خود گفتم بی شک شهاب هم این قدرت روحی را دارد تا به این سرمستی و
بی کرانگی دست یازد.
هیهات از این فکر کودکانه - و ته گرفته از شیطنت - که به شهاب احساس یاًس و نابودگی دست دهد که او خود گرم کننده ی چراغ امید بسیار کسان بود و خواهد بود.
پس بشارت باد بر همه ی دوستان و خوانندگان نبشته های شهاب که او همچنان به حیات باور دارد و نه باور دارد،این بار به حیات بی کرانه رسیده است و از مجاز دست آویزی برای نیل به حقیقت ساخته است .
گر چه سخن بسیار است به فرجام یافتن این نوشته خوشنودترم و بیشتر دوست میدارم خود را در حال و هوای او ببینم و از ورود هر چه غیر است مانع شوم که :
بس کن و بیش مگو ، گر چه دهان پر سخن است
زآنکه این حرف و دَم و قافیه هم اغیارند

بدرود
دکتر مهرداد افشار
27/8/83

Monday, September 13, 2004

سروده ي دلتنگي

در پي توام نهايتم
ره انجامم كجاست ؟

(سنگ نبشته ي آغازينگي مرا باران فرتوت تاريخ زدوده است)
و اينك تو اي پايانه ام كجايي تا در آغوشت به آرامشي ابدي برسم .
*****
خوانده ام كه بي نهايتي
- آري بي نهايت –

اما من از آن روز كه از "بي نهايتي " جز عدم نمي فهمم
و عدم را همان صفر نام مي نهم
خيال مي كنم نهايت اعداد صفر است نه آغازه ي آن
و خيال مي كنم انتهاي همه چيز صفر است
******

و اين تفسير من است از آفرينش :

"آنگاه صفر به جوشش درآمد
و سر رفت
و باريدن گرفت"
و اينك من جويده شده ي آن حقيقت سرابيم
- آن بي نهايت -
كه
تفاله وار
تُف شده ام
بر سر سفره ي شما
آدميان


افشار- زمستان81

هو

سخن از عراقي بود و اينك ادامه ى سخن :
روزي ( شيخ فخرالدين عراقي) در بازار كفشگري ميگذشت نظرش بر پسري افتاد شيفته ي او شد ، پيش رفت و سلام كرد و از كفشگر سوال كرد كه : اين پسر كيست ؟ گفت : پسر منست . شيخ دست دراز كرد و لبهاي پسر را بگرفت گفت : ظلم نباشد كه چنين لب و دهان و دندان با چرم مصاحب باشد؟ كفشگر گفت : ما مردم فقيريم و پيشه ما اينست . اگر چرم به دندان نگيرد نان نيابد .
شيخ سوال كرد كه اين پسر هر روز چه مبلغ كار كند ؟ گفت : هر روز چهار درهم .
شيخ فرمود كه : هر روز هشت درم بدهم و ديگر اين كار نكند . شيخ هر روز برفتي با اصحاب و در دكان بنشستي و فارغ البال در وي نظر كردي و اشعار خواندي و گريستي .

22/6/83
دكتر مهرداد افشار

Thursday, August 26, 2004


هو

لمعه ي اول

اشتقاق عاشق و معشوق از عشقست و عشق در مقر عزّ خود از يقين منزه و در حريم عين خود از بطون و ظهر و مقدس , بلي بهر اظهار كمال , از آن روي كه عين خودست و صفات خود را در آيينه ي عاشقي و معشوقي بر خود عرضه كرد و حسن خود را بر نظر خود جلوه داد , از روي ناظري و منظوري , نام عاشقي و معشوقي پيدا آمد , لغت طالبي و مطلوبي ظاهر گشت , ظاهر را به باطن نمود و آوازه ي عاشقي برآمد , باطن را به ظاهر بياراست , نام معشوقي آشكارا گشت .
يك عين متفق كه جزو ذرّه اي نبود
چون گشت ظاهر اين همه اغيار آمده
اي ظاهر تو عاشق و معشوق باطنت
مطلوب را كه ديد طلبكار آمده ؟
عشق از روي معشوقي آينه ي عاشقي آمد , تا در وي مطالعه ي جمال خود كند و از روي عاشقي آينه ي معشوقي آمد , تا در اسماء و صفات خود بيند , هر چند در ديده ي شهود يك مشهود بيش نيامد , اما چون يك روي بدو آينه نمايد هر آينه در هر آينه روي ديگر پيدا آيد , با آنكه در حقيقت جز كي نبود .
و ما الوجه ؟ الا واحد غير انّه
عين دگر يكيست پديدار آمده
بيت:
غيري چگونه روي نمايد؟ چو هر چه هست
عين دگر يكيست پديدار آمده
***************************************
آنچه در صدر اين نگاشته مي خوانيد كلامي است گوهرين از كتاب ارجمند و صدف بي مانند شيخ فخرالدين عراقي , يعني لمعات . لمعات عراقي چه در ادبيات عرفاني و چه در محتواي حقايق باطني بي نظير يا دست كم عديم النظير است . دوست مي داشتم به دليل مشكل بودن متن شرح يا توضيحي بر آن مي افزودم , اما دريغا كه " ما كلّ ما يتمني المرء يدركه تجري الرياح بما لاتشتهي السفن " از اين رو , با پوزش از دوستان عزيزم از شرح و توضيح چشم پوشيدم و اميد بستم به اينكه دوستان با اندكي زحمت و مطالعه ي چند باره ي متن و گاه رجوع به فرهنگ هاي لغات دست كم معاني اوليه ي متن را دريابند .
و در ذيل اين نوشته , نكته اي در احوال شوريدگي شيخ مان آورده ام كه برگرفته از مقدمه ي كهني است كه تنظيم كننده ي ديوان عراقي برآن افزوده است . باشد كه مفيد افتد .
دكتر مهرداد افشار
6/6/83

*******************************************

گويند كه چون سن او(1) بهفده رسيد , بر جمله ي علوم از معقول و منقول , مطلع شده بود و مستفيد گشته , تا چنان شد كه در شهر همدان در مدرسه ي "شهرستان" بافادت و ديگران در خدمتش باستفادت مشغول بودند . ناگاه جمعي قلندران , هاي و هوي زنان , از مجلس در رفتند و سماع آغاز كردند و اين غزل به آواز خوش و به اصول هر چه تمامتر خواندند.
ما رخت ز مسجد بخرابات كشيديم
خط بر ورق زهد و كرامات كشيديم
در كوي مغان در صف عشاق نشستيم
جام از كف رندان خرابات كشيديم
گر دل بزند كوس شرف شايد ازين پس
چون رايت دولت بسماوات كشيديم
از زهد و مقامات گذشتيم , كه بسيار
كاس تعب از زهد و مقامات كشيديم

چون قلندران به آهنگ ايشان اين غزل برگفتند , اضطرابي در درون شيخ مستولي گشت . نظر كرد در ميان قلندران پسري ديد , كه درحسن بي نظير بود و در دل عاشقان دلپذير. جمالي كه اگر نقاش چين طرّه ي او بديدي متحير گشتي . بار ديگر شهباز نظر كرد و مرغ دلش در دام عشق افتاد و آتش هوي خرمن عقلش بسوخت . دست كرد و جامه از تن بدر كرد و عمامه از سر فرو گرفت و بدان قلندران بداد و اين غزل آغاز كرد.
چه خوش باشد كه دلدارم تو باشي
نديم و مونس و يارم تو باشي
ز شادي در همه عالم نگنجم
اگر يك لحظه غمخوارم تو باشي
چون زماني گذشت قلندران از همدان راه اصفهان گرفتند , چون غايب شدند شوق غالب شد , حال شيخ دگرگون گشت , كتابها را دور انداخت , از تفسير كبير(2) نسيان كثير حاصل شد, نحو(3) را محو كرد . اشارات (4) را فشارات خواند , جامع الدقايق لا مع الحقايق گشت , روضه المنجمين نزهه العاشقين بار داد, زبان قال بلسان حال مبدل گشت , ذوفنون مجنون شد , حاصل الحال بعد المقال , مجردوار در عقب اصحاب روان شد . دو ميل راه برفت , بديشان رسيد و اين غزل آغاز كرد .
پسرا, ره قلندر بزن ار حريف مايي
كه دراز و دور ديدم سر كوي پارسايي


قلندران , چون او را بديدند , خرمي ها كردند , در حال , او را بنشاندند و موي ابروان او فرو تراشيدند و همرنگ خود ساختند و شيخ فخرالدين در صحبت قلندران طوف كنان عراق عجم را زير قدم آورد.

1- مراد شيخ فخرالدين عراقي است .
2- تفسير مهمي است بر قرآن كه فخر رازي نوشته است .
3- علم نحو يكي از علوم دوازده گانه در ادبيات عربي است
4- كتاب فلسفي "الاشارات و التنبيهات " نوشته ي شيخ الرئيس ابن سينا است

Tuesday, August 24, 2004


هو

خون شد دل از معامله داران وهم وظن
تمثال ماست آنچه به ما باز ميدهند
بيدل

آن روز كه پاره اي انسان نادان – چه بگويم انسان كه نه ,انسان نما‍‍‍! –آن نگاشته ي فخيم و ارجمند سرورم شميسا را ضبط و جمع مي كردند (البته شما در نبودن سانسور و وجود آزادي بيان و قلم در اين مرز و بوم هرگز شك نكنيد!) غافل از اين بودند – غافل كه نه , به هيچ رو در ذهن گچ گرفته ي شان خطور نمي كرد و بسي كِهتر از آن بودند كه بتوانند اين ظرايف را دريابند –" گر قرار باشد كه مست گيرند در شهر هرآنكه هست گيرند
آري , اينان مي بايست پيشتر از همه حضرت خواجه شيراز را از آن قبر آراسته بدر آورند و به بندش كشند و كتابش را صد البته توقيف كنند , همان كتاب كه چونان قرآن و بسا بيشتر از آن در خانه ها برسر طاقچه هاست و مقدسش مي خوانند و بي طهارت و وضو به سويش دست نمي برند .
آري در اين بازار همه مست اند , كه در حلقه ي گل و مل همه خراب و شاهد بازند . گيرم كه خواجه ي ما را كنار بگذارند , سعدي شيراز را , همان كه شيخ اجل لقبش دادند , فخرالدين عراقي آن شيفته دل هر جايي , حضرت مولانا آن يل عارفان , عطار و نظامي و فرخي و عنصري و هاتف و صائب و بيدل را چه مي كنند ؟! حتي اگر لطف اين دلمردگان بي روح شامل حال اين اجساد به استخوان و خاك بدل شده مي شد و از بازخواست آنان دست مي شستند , اما لزوما و فورا مي بايست اين همه كتاب نامربوط و حديث ناموزون و موزون را كه در دست و بال همگان است جمع كنند بدان اميد كه بساط شاهد بازي و همجنس خواهي و معشوق گزيني از جنس خويش را برچينند !
اما هيهات , هيهات از اين توانايي ! چگونه مي توان يك تاريخ پر از حقيقت را كه در جان و دل مردمان اين مرز و بوم رسوخ كرده است پاك كرد و به زور سرنيزه و دروغ سگ را به نام بز غالب نمود .
گيرم به فرض محال بتوان چنين كرد , باكي نيست . چه , وقتي ذوق و استعداد مردم چنين سرشته شد و به قول ما فلاسفه "والذاتي لايعلل" طبيعي است كه ذاتي شي از آن جدايي ناپذير است . پس زهي خوش خيالي كه بتوان چنين حقيقتي را محو و نابود ساخت , كه حتي اگر شاهكار حافظ و سعدي و عراقي پاك شود , شاهكارهاي پنهان در قلب اين همه انسان عاشق پيشه ي شاهد باز را نتوان . و بي شك روزي اين گنج نهفته خود را آشكار مي سازد و بدينسان شاهكاري ديگر خلق مي شود.
پس اي دوستان من شادمان باشيد و از اين جهالت نهراسيد كه گردي به دامنتان نخواهد نشاند.اما دوست ميدارم از شما همراهان هم فكر خواسته اي داشته باشم و آن اينكه سعي كنيد بيشتر و بيشتر تامل بورزيد, مطالعه كنيد و به آگاهي تان در اين مساله به صورت علمي بيفزاييد .
بنا دارم در چند شماره پاري از آن همه كه شميسا در كتابش بدانها اشاره نكرده يا اشارتي كوتاه نموده است و به بيان من ناگفته هاي نوشته ي اوست, بپردازم تا چه قبول افتد!
3/6/83
با احترام
دكتر مهرداد افشار

Sunday, July 04, 2004

هو

نقش وفا وي كند پشت به ما كي كند
پشت ندارد چو شمع او همگي روست روست

حضرت مولانا

ميخواستم متني بنويسم و در پيوستار آن متن از فاصله افتادن
ميان نوشته آغازينم با نوشته هاي بعديم پوزش بطلبم اما

متن متيني به ذهنم الهام نشد تا تصوير آن امر ملهم را
برايتان باز نگارم .

از اين رو , از همين ابتدا پوزش خواسته , طلب بخشش از آن
خوبان خوبرو و خوشرفتار دارم .

باشد كه پيوند نوشتاريم با شما عزيزان غريب افتاده ي
اين ديار سختگينه و وحشت آكنده گسسته نگردد.*

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم
بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
و ببينيم آسمان هر كجا
آيا همين رنگ است ؟!

باقي بفايتان
مهرداد افشار
14تيرماه 1383

------------------------------------------------
* بي شك شهاب جان در حق من اغراق كرده و صد البته
اغراقهاي او هم از سر لطف و دل عاشق پيشه اوست .

درهر حال واقعيت اينست كه وبلاگ فخيم شهاب بايد باقي
بماند و من هم چونان خواننده اي ابتدايي در حد گنجايش

خويش از آن بهره ها مي برم .
عزيزان من اما , انصاف بايد داد كه دوست ما شهاب

هم اينك دلمشغول تنظيم و تدوين رساله كارشناسي ارشد
خود است و آنان كه رساله اي يا تحقيقي از اين دست

داشته اند به خوبي از سختي و وقت خواهي اين كار
واقفند .

اما در عين حال ما به شهاب مي گوييم :

اگر آب دريا را نتوان كشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد

شهاب جان از تو به همين مقدار و حتي كمتر از اين هم
راضي هستيم اما وبلاگت تعطيل نشود.


هو


نقش وفا وي كند پشت به ما كي كند

پشت ندارد چو شمع او همگي روست روست

حضرت مولانا

ميخواستم متني بنويسم و در پيوستار آن متن از فاصله افتادن ميان

نوشته ي آغازينم با نوشته هاي بعديم پوزش بطلبم اما متن متيني به

ذهنم الهام نشد تا تصوير آن امر ملهم را برايتان بازنگارم .

از اين رو از همين ابتدا پوزش خواسته, طلب بخشش از آن خوبان خوبرو

و خوشرفتار دارم , باشد كه پيوند نوشتاريم با شما عزيزان غريب

افتاده ي اين ديار سختگينه و وحشت آكنده گسسته نگردد*

من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم
بد آهنگ است

بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
و ببينيم آسمان هر كجا
آيا همين رنگ است؟!

باقي بقايتان
مهرداد افشار
14تيرماه 1383
-------------------------------------------------
* بي شك شهاب جان در حق من اغراق كرده و صد البته
اغراقهاي او هم از سر لطف و دل عاشق پيشه اوست .

در هر حال واقعيت اينست كه وبلاگ فخيم شهاب بايد باقي
بماند و من هم چونان خواننده اي ابتدايي در حد گنجايش

خويش از آن بهره ها ميبرم .
عزيزان من اما , انصاف بايد داد كه دوست ما شهاب

هم اينك دلمشغول تنظيم و تدوين رساله كارشناسي ارشد
خود است و آنان كه رساله اي يا تحقيقي از اين دست

داشته اند به خوبي از سختي و وقت خواهي اين كار واقفند.
اما در عين حال ما به شهاب مي گوييم :

اگر آب دريا را نتوان كشيد
هم به قدر تشنگي بايد چشيد

شهاب جان از تو به همين مقدار و حتي كمترين از اين هم
راضي هستيم اما وبلاگت تعطيل نشود.












Saturday, June 26, 2004

بنام عشق و دو شاهد

سلام به همه ي قلبهاي دوست داشتني . در اين سلامم محبت ها نهفته دارم.
هيجانم بسيار است . شايد نوشتن امروز من كمي شتابزده و صد البته نامربوط جلوه كند ! راستش را بخواهيد همينطور است !

شهاب عزيز از سر لطف و مهرباني خاص به خود از من خواست كه چيزكي بنويسم و دراين جمع صميمي و پاك سهيم گردم . حال آنكه من نه آن توان را داشتم و نه اين حوصله را كه آن خواهش ارجمند را اجابت كنم . اما _ در پرده مي گويم _ مگر مي توانستم به اين دوست نازك طبعم پاسخ منفي بدهم !

باري ، پس از مد‌تي تامل و ترديد ، اگر چه رواديد عبور از ترديد را نيافته كه سرنوشت محتوم همه بشر جز اين نيست و با خود زمزمه مي كردم :

تابوت شب و روزم مي چرخد و مي چرخد
زنداني ترديدم از هر چه يقين عاري ،

اما به خود گفتم آشنا شدن و سخن گفتن با جمعي فرهيخته و با صفا پربي ضرر است . وانگهي مرا از اين انزواي شديدي كه براي خود درست كرده ام ، دست كم براي اندك زماني به در مي آورد و اين احساس را درمن زنده مي سازد كه
مي توانم حرفهاي دلم را كه دير هنگامي است در نهانخانه ي وجودم گم شده اند _ تنها به آن دليل كه جرات بازگفتن آنها از سوي من و باز شنفتن آنها از سوي ديگران نبود_ برهم زبانان‌ همگني چون شما برخوانم .

از اين رو، دوست ميدارم هر از چند گاهي قطعه هايي كوتاه از موضوعاتي كه در ذهنم شكل گرفته و تلنگرم مي زنند با شماعزيزان صحبت كنم . اما از همان آغاز تعهد اخلاقي خود مي دانم كه از سرخلوص و صدق بگويم كه چندان حرف و حديث منسجم و به ساماني براي ارايه ندارم. اين را مي گويم تا مبادا شما را به وعده اي سرابي به انتظار حرفهاي حسابي و محققانه بنشانم!

در پايان يكي از سروده هاي دلتنگي هميشگي ام را به همه شما دوستان
همزبان تقديم مي دارم:

دختران مه
در همهمه ي كوه و سكوت جنگل
نام تو را به آواز مي خوانند

-تا در محضرت به رقص پايكوبي باريابند-

و پسران رمه
در زمزمه ي رفتار آب و آهنگ آبشار
با ياد تو سرودها مي خوانند

- كه تو خود همان سرود مكرر آناني-

و من اما در اين نقطه
در ازدحام تنهايان بر اين سنگفرش دهشتناك
بي ياد تو در خود تكرار مي شوم
و هماره به نقطه عزيمت خويش باز مي گردم

كاش به يا مه و رمه
ثانيه ها را با خود تكرار مي كردم
شايد كه كور نغمه هايي از تو گوشم را نوازش مي داد...

-و نه حتي مرا به سماع خويش بار مي داد-

"غروب مه آلود مردادماه 1380 در دل
كوههاي بلندو سياه از انبوه درختان
جنگلي گيلان"

دستان يكايك شمايان را مي فشارم

تا وقتي ديگر
مهرداد افشار 6\4\83
--------------------------------------
شهاب عزيز به من گفتند كه در ايجاد اين وبلاگ دوست عزيزم حميد پرنيان زحمت فوق العاده بر خويش تحمل كرده اند كه جاي دارد زحمت ايشان را ارج نهم و سپاسگزاري نمايم .